پشت صندلی نشستم شکل صندلی کامل به فرم نشستنم بود دلم می خواست امروز تعطیل بود ولی فکر کردم فرض که تعطیل بود کجا بری؟ اگه تعطیل باشه یه روز دو روز باز میای همین جا آخ خدا خسته شدم
دلم می خواد برم جایی که کسی نباشه اینقد داد بزنم که دیگه نتونم اونوقت همه جا ساکت باشه مدتها توی سکوت بشینم هیچ چیزیم نباشه نه موبایل نه تلویزیون نه راه هیچی هیچی حتی دری هم نباشه که کسی بیاد توی تنهایی من ، خدایا این زیاده که می خوام ؟؟؟
دنیای بدی شده هیچکس رنگ من نیست هیچکس نمی تونه کسی رو باور کنه کسی هم نمی تونه کسی رو که دوست داره به اعتماد برسونه
وقتی دلی شکست دیگه گرفته دیگه نباید بهش نگاه کرد شاید یه رهگذر پاشو بزاره روش بره خودش نبینه ولی جای پاش میمونه دل بستن خیلی شتباهه ولی دسته ما ادما نیست کاش بود و کاش میشد همیه به در نگاه میکنم شاید یه آشنا بیاد داخل یعنی میشه بیاد کسی که که هم صدای من باشه کسی که باید انتظارشو کشید ولی این کی میتونه باشه؟/؟ یعنی انتظارش اشتباهه؟
کی باید جواب بده؟؟ زمان؟؟ چرا همیشه باید صبر کرد می خوام برای من زود تموم شه....
من سرم را به طلبكاریِ دوست
به خداوندیِ عشق
به زبان بازیِ تو
بخشيدم
اما! تو نگاهت را چه خسيسانه دريغم كردي!
حيف نيست ؟!
باش تا شب برود.
توخودت میدانی ـ بهتر از من ـ كه تمام شب را
سر به بالين ننهم، تا سحر برزند از پشت چپر!
چه! شنيدهام كه به آه سحري،
قفل صد کار ِ گرهبسته گشايش يابد!
در دلم حسي هست ـ و مدامم گويد ـ
که آهي به سحر، «گره از کار فرو بستهء من بگشايد»
آه!! آآآه!
آمد! آمد!
سحر ِ شبشکن از راه رسيد!
بايد آهی بکشم!
آآآه! ……..
« بسم الله الرحمن الرحيم
اناانزلناه في ليله القدر
و ماادريك ما ليله القدر
ليله القدر خير من الف شهر
تنزل الملائكه والروح، فيها باذن ربهم من كل امر
سلام هي حتي مطلع الفجر »
« ما «آن» را فرود آورديم درشب قدر
و چه ميداني كه شب قدر چيست؟
شب قدر از هزار ماه برتر است
فرشتگان و آن روح دراين شب فرود ميآيند
به اذن خداوندشان از هر سو
سلام بر اين شب تا آنگاه كه چشمه خورشيد ناگهان ميشكافد! »
تاريخ قبرستاني است طولاني و تاريك، ساكت و غمناك، قرنها از پس قرنها هم تهي و هم سرد، مرگبار و سياه و نسلها در پي نسلها، همه تكراري و همه تقليدي، و زندگيها، انديشهها و آرمانها همه سنتي و موروثي، فرهنگ و تمدن و هنر و ايمان همه مرده ريگ!
ناگاه در ظلمت افسرده و راكد شبي از اين شبهاي پيوسته، آشوبي، لرزهاي، تكان و تپشي كه همه چيز را بر ميشود و همه خوابها را برميآشوبد و نيمه سقفها را فرو ميريزد. انقلابي در عمق جانها و جوششي در قلب وجدانهاي رام و آرام، درد و رنج و حيات و حركت و وحشت و تلاش و درگيري و جهد و عشق و عصيان و ويرانگري و آرمان و تعهد، ايمان و ايثار! نشانههايي از يك «توليد بزرگ»، شبي آبستن يك مسيح، اسارتي زاينده يك نجات! همه جا ناگهان، «حيات و حركت»، آغاز يك زندگي ديگر، پيداست كه فرشتگان خدا همراه آن «روح» در اين شب به زمين، به سرزمين، به اين قبرستان تيره و تباه كه در آن انسانها، همه اسكلت شدهاند، فرود آمدهاند.
اين شب قدر است.
شب سرنوشت، شب ارزش، شب تقدير بر يك انسان نو، آغاز فردايي كه تاريخي نور را بنياد ميكند. اين شب از هزار ماه برتر است، شب مشعري است كه صبح عيد قرباني را در پي دارد و سنگباران پرشكوه آن سه پايگاه ابليسي را! شب سياهي كه در كنار دروازه مني است، سرزمين عشق و ايثار و قرباني و پيروزي!
و تاريخ همه اين ماههاي مكرر است، ماههايي همه مكرر يكديگر، سالهايي تهي و عقيم، قرنهايي كه هيچ چيز نميآفرينند، هيچ پيامي بر لب ندارند، تنها مي گذرند و پير ميكنند و همين و در اين صف طولاني و خاموش، هر از چنديشبي پديدار ميگردد كه تاريخ ميسازد، كه انسان نو ميآفريند و شبي كه باران فرشتگان خدايي باريدن ميگيرد، شبي كه آن روح در كالبد زمان ميدمد، شب قدر!
شبي كه ازهزار ماه برتر است، آنچنانكه بيست و چند سال بعثت محمد، از بيست و چند قرن تاريخ ما برتر بود. سالهايي كه آن «روح» برملتي و نسلي فرود ميآيد از هزار سال تاريخ وي برتر است. و اكنون، براندام اين اسلام اسلكت شده، برگور اين نسل مدفون و برقبرستان خاموش ما، نه آن روح فرود آمده است، سياهي و ظلمت و وحشتشب هست، اما شب قدر؟
شبي كه باران فرو ميبارد، هر قطرهاش فرشتهاي است كه بر اين كوير خشك و تافته، در كام دانه اي، بوته خشكي و درخت سوختهاي و جان عطشناك مزرعهاي فرو ميافتد و رويش و خرمي و باغ و گل سرخ را نويد ميدهد. چه جهل زشتي است در اين شب قدر بودن و در زير اين باران ماندن و قطرهاي از آن برپوست تن و پيشاني و لب وچشم خويش حس نكردن، خشك و غبار آلود زيستن و مردن! هركسي يك تاريخ است. عمر، تاريخ هر انساني است و در اين تاريخ كوتاه فردي، كه ماهها همه تكراري و سردوبي معني مي گذرد، گاه شب قدري هست و درآن از همه افقهاي وجودي آدمي فرشته ميبارد و آن روح، روح القدس، جبرئيل پيامآور خدايي برتو نازل ميشود و آنگاه بعثتي، رسالتي، و براي ابلاغ، از انزواي زندگي و اعتكاف تفكر و عبادت وخلوت فراغت و بلندي كوه فرديت خويش به سراغ خلق فرودآمدني و آنگاه، در گيري و پيكار و رنج و تلاش و هجرت و جهاد و ايثار خويش به پيام!
كه پس از خاتميت، پيامبري نيست، اما هر آگاهي وارث پيامبران است! آن «روح» اكنون فرود آمده است، در شب قدر بسر ميبريم. سالها، سالهاي شب قدر است، در اين شبي كه جهان ما را در كام خود فرو برده است و آسمان ما را سياه كرده است، باران غيبي باريدن گرفته است، گوش بدهيد، زمزمه نرم و خوش آهنگ آن را ميشنويد، حتي صداي روييدن گياهان را درشب اين كوير ميتوان شنيد.
سلام بر اين شب، شب قدر شبي كه از هزار ماه، از هزار سال و هزار قرن برتر است، سلام، سلام،سلام،... تا آن لحظه كه خورشيد قلب اين سنگستان را بناگاه بشكافد، گل سرخ فلق برلبهاي فسرده اين افق بشكفد و نهر آفتاب بر زمين تيره ما ... و بر ضمير تباه ما نيز جاري گردد. تا صبح بر اينشب سلام !
دکتر علی شریعتی
نشسته ام در انتهای سیاهی چشمان غارتگر شب
نمی دانم کدام ستاره ی پلید تیر خورده ای آسمان آبی آرزوهایم را غرق در سکوت و ابهام کرد.
به ظلمت بی انتهایش خیره می شوم
جز تنهایی و تنهایی و تنهایی نمی یابم
تو را با تمام وجود می طلبم اما ....
نه ستاره ای هست نه آسمانی نه ابری....
می نالم و به مظلومیت خویش می گریم و به تنهاییم لعنت می فرستم
و بر می خیزم
بر می خیزم و راهی می شوم
قدم در هراس انگیزترین جاده ی پر ابهام زندگی می گذارم و بی پناهیم را با تمام وجود فریاد می زنم....
حس غربتی عجیب سراسر وجودم را فرا گرفته
نمی دانی که اشک هایم چه کودکانه سر ذوق آمده اند
در خود می شکنم و با هر شکست فاصله ای بر می چینم
هر بار به پایان نزدیک تر می شوم
با هر قدم می روم که جاودانه شوم
می روم که دیگر نباشم
می شکنم و با هر شکست تو را فریاد می زنم
نازنینم کاش می دانستی که من کیستم
من از عصر آهن و دودم اما تو از سرزمین عشق و نور
من مدفون لجن زاری بی خاصیتم اما تو ساکن بهشتی آسمانی
من هراس نهفته در کابوس های جوانیم اما تو زیباترین رویای کودکی
و من احساسم...
احساسی سر کوب شده در محبس زنانگی اما تو بکارتی آزاد گشته در سرزمینی خدایی
من....
تو....
تو آغازی و من تمام پایان های روزگارم
و من اینگونه غریب و اینچنین نا گزیر
به دنبال دست نوازشی بودم
آغوشی که مرا به مهر بانی بفشارد
و وجودم را سرشار از آغازی دوباره سازد
قلبی که پناهم دهد.پناهی که در آن دگر بار زاده شوم
زاده شوم و فریاد بر آورم
اما نه امیدی نه سر پناهی
اطرافیانم همه بیگانه گشته اند
گرگان گرسنه ای که مرا چون آهویی در بند می بینند
اینان کرکس صفتان روزگارند و من پرنده ای بی کس در لانه ای پوشالی
....
اینان نمی دانند که ۳۰ روز مانده به پایان فصل سرد
پایان لحظه های هراس و شکست و درد...
آری ۳۰ روز مانده به پایان فصل سرد....
از آن گریزانند.....
من نمی خوام زشت اندیش باشم من نمی خوام از مرگ گریزان باشم میخوام به امید رسیدنش لحظه شماری کنم می خوام با هر صدایی فکر کنم که داره میاد ُُُدلم میخواد بتونم تعداد نفسهامو بشمارم تپش قلبمو بشمارم دلم میخوائ صدای طبل گونه قلبمو نشنوم دیگه نمی خوام با هر دم و بازدمم یه بار از طبل قلبم صدا بیاد ......
مرگ مال منه حق منه تنها حقی که کسی نمی تونه ازم بگیره هر کسی یکی به نام خودش داره منم حق خودمو می خوام فقط این زیاده؟....
نه دوست من! تحمل تنهایی از گدایی دوست داشتن آسانتر است.سهل است که انسان بمیرد تا آنکه بخواهد به تکدی حیات بر خیزد چه چیز مگر هراسی کودکانه در قلب تاریکی، آتش طلب می کند؟ مگر پوزش فرزند فروتن انحراف نیست؟ نه دوست من... بگذار که انتظار، فرسودگی بیافریند،زیرا تنها مجرمان التماس خواهند کرد. وما می توانستیم ایمان به تقدیر را مغلوب ایمان به خویش کنیم . آنگاه ماهرگز نفرین کننده امکانات نبودیم... دوست من.. دستمال های مرطوب تسکین دهنده دردهای بزرگ نیستند اینک،سرنوشت،همان سرافرازی ازلی خویش را پایدار می بیند. شاید.. شاید،ما نیز عروسک های کوکی یک تقدیر بوده ایم....نمی دانم
" حدیث دوست نگویم مگر به حضرت دوست که آشنا سخن آشنا نگه دارد "
در زندگیم ، همین که هر روز پیش می رود ، همین که در درونم گم می شود ، محو می شود آرام آرام ، زندگی که در آن هیچ کس به هیچ چیز اهمیت نمی دهد ، کیست آنکه او را دوست خود بگیرم؟ آنکه بار تنهایی را از دوشم بردارد . آنکه گوشه ها و زوایای تاریک زندگیم را روشن کند . آنکه راه پرملال و گاه پرخطر زندگی را با او طی کنم . از رازهای درونم با چه کس سخن گویم ؟ ... بسیار کسان بر سر راهم قرار گرفته اند که آرام آرام آنها را همدل و همدم خود فرض کرده ام . و بعد از زمانی گاه کوتاه و گاه بلند به اندازه یک عمر تازه به خود آمده ام که : وه چه خام خیال بوده ام که فلانی را دوست خود گرفته ام .
به راستی انگیزه آدمی در یافتن دوست ، انتخاب او و سپری کردن عمر چه می تواند باشد ؟ و چه چیز باعث شده تا دیگران مرا دوست و رفیق خود بپندارند . هر گاه به پشت سرم ، به عمر گذشته ام نگاه می کنم ، خیلی چیزها را تاثیر گذارنده بر خودم می بینم . اما اینکه حیاتی ترین تصمیمات عمرم ، اصلی تریت خطوط زندگیم و گذران بی بازگشت سیلان وار عمرم را ، بیشتر از همه ، تحت تاثیر چه چیزی گذرانده ام یا بهتر بگویم از کف داده ام ، یک کلمه بیشتر نیست _ رفیق ، اما لحظات بزرگواری و خرمی و کرامت نیز در زندگیم یافت می شود .آنها را نیز با دوستی _ سپری کرده ام . و از این پس نیز با بسیار کسان روبرو خوام شد که باید انتخاب شوند . اما چگونه ؟ ...
به یاد ستیزه ای که در درونم برپاست افتاده ام . به یاد جدالی که میان _ میل خودم _ و نشانه های خردم برپاست . میان هوای نفسم ، و رهنمود عقلم . نفسی که می تواند مرا در منجلاب تیرگی و گمراهی غرق کند و عقلی که مرا به سرمنزل مقصود برساند .
اما می دانم که آرامش با هواخواهی از نفس کسب نمی شود بلکه آرامش حقیقی زمانی است که خود را به خداوند تسلیم کنم . با پذیرفتن مشیت الهی همه چیز در زمان صحیح خود اتفاق می افتد ." او " هیچگاه مرا نومید نمی کند . می دانم تمامی موانع بر کسب لذتهای دنیوی خواست خداوند است برای من ، یا بهتر بگویم _ برای ما _ او عشق خود را اینچنین بر ما نازل کرده است . پس من با انجام دادن خواست او عشق او را احساس می کنم و آن را به او باز می فرستم و بدین ترتیب خود را به او می دهم تا همانند او شوم . او که پاکترین پاکها و نیکترین نیکوهاست . او که آرام در کنارم حضور دارد و این همه نیاز من است .
هر کس به طریقی دل ما میشکند
بیگانه جدا دوست جدا میشکند
بیگانه گر میشکند حرفی نیست
از دوست بپورسید که چرا می شکند
گل همیشه نازم نبودی چاره سازم
نکردی مهربونی به قلب پر نیازم
آخه این اسمش وفا نیست
راه و رسم عاشقا نیست
وقتی که دلم گرفته
دل شکستن که روا نیست
دل شکستن که روا نیست
تویی که بر سر من عشقتو منت میزاری
رنجی که به من میدی پای محبت میزاری
تویی که با همه مهری که میگی به من داری
پس چرا سوخت دلمو به پای عادت میزاری
محتاج محبتم خدایا مددی مددی
شاید که خدا بگیره دست پر نیازم
شاید که خدا بتونه باشه چاره سازم
تویی که بر سر من عشقتو منت میزاری
رنجی که به من میدی پای محبت میزاری
تویی که با همه مهری که میگی به من داری
پس چرا سوخت دلمو به پای عادت میزاری
محتاج محبتم خدایا مددی مددی
شاید که خدا بگیره دست پر نیازم
شاید که خدا بتونه باشه چاره سازم
***********************************
زندگی دیگر بس است حال مصلوبم کنید
اتلاف نفس دیگر بس است حال نا بودم کنید
تا به کی غلت زدن در لجن خودخواهی
رها سازید جاری چون رودم کنید
غلتک دل را رها کن تا خویشتن زمن بیرون شود
فارغ از زیان یا سودم کنید
زبس گفتیم حلوا دهان شیرین شدست
مرا در کام خود گیریرد زهر اندودم کنید
الا ای مسلمین سست عنصر کجایید
دگر پاکی بس است چرک آلودم کنید
هوا گرم است اما میلرزم از سرمای تنهایی
بسوزانید،خاکستر کنید ،دودم کنید
سلام گرگ حالا بی طمع است
،در کلاس زندگی باید مردودم کنید
هردم این کلاغ لاف عقاب بودن میزند
مصلحت دیگر بس است ،حال سرکوبم کنید
آمد به پایان غزل اما نشد پیدا شیرمردی
*****************************
خدای بیرحم من چگونه هر صبح از گریه های من بیتفاوت میگذری؟آیا ناله های هرشب من که حتی دل خیابان را بدرد می آرورد تاثیری در دل سنگت ندارد ؟دل به هرچه بستم نابودش کردی ؟تنها امیدم را نا امید کردی حتی مرگ را بر من حرام کردی _محکومم کردی به تقدیر اما چرا؟کاش نویسنده ی سنگدلی نبودی کاش کمی از احساسات خفته ات در این داستان تلخ کمک میگرفتی کاش زورگو نبودی کاش لااقل مرگ را اختیاری بود کاش میشد این داستان را بازنویسی کنی
وقتی فهمیدم در مهم ترین اتفاق زندگی من نقش داشته ایی و با عث و بانی این شکست شدی بیزاریم از تو شدت گرفت دلیل باخت من تو بودی این راز آشکار شدو من هروز بیشتر از دیروز از تو بیزار میشوم من به شهود رسیدم من همه چیزرا دیدم تورا خودرا بی وفایی ات را تو خدای خوبی نبودی تناقضات در گفتارو عملت نشانگر این است که تو خود دلیل خلق این موجودات بیچاره را نمیدانی؟چرا دلیل خلق ما چه بود ؟که لذت ببریم ؟اگر بگویی خلق کردم که لذت ببرید باید گفت چه لذتی وقتی میگویی دل به دنیا نبندید در بینهایت خوابیده ایی و حرف نمیزنی لذتی که دم از آن میزدی را نشانمان بده شاید منظورت از لذت همان ذلت باشد
من آخرت را به خودت واگذار کرده بودم من آخرتت را نخواسته بودم من دلم به همین دنیای پوسیده ات خوش بود اما تومرا از همین هم محروم کردی به سختی از تنهایی گریختم اما تومرا محکوم به تنهایی کردی خواستم بمیرم اما حتی مرگ را از من دریغ کردی از جهنمت نمی هراسم که زندگی و دنیایت برایم جهنم است از نبودن و خاکستر شدن نابود شدن توسط تو هم نمیترسم چون من یک نابود شده ام یک هیزم سوخته که فقط خاکسترش باقی مانده من را پیرو شیطان مدان که من خود شیطانم
ذره ایی کوچک تورا به مبارزه میخواند
امتهانات هم تموم شدند ما که به هر زحمتی بود پشت سرگزاشتیمشون بقیه اش با خداست بعد دست سخت و خشن اساتید
تو این چند روز که نبودم خیلی خسته شدم بخاطر فشردگی امتحانات
امروز میخوام از خودم بگم بگم کی هستم چی میخوام برای چی زنده ام ارزوم چیه :
به خاطر دلائلی نامعلوم از این قسمت صرف نظر میکنم ![]()
************************************************
امشب در سر شوری دارم
امشب در دل نوری دارم
باز امشب در اوج آسمانم
راضی باشد با ستارگانم
امشب یک سر شوق شورم
از این عالم گویی دورم
از شادی پر گیرم که رسم به فلک
سرود هستی خوانم در بر هور ملک
در آسمانها غوغا فکنم سبو بریزم ساغر شکنم
با ماه پروین سخنی گوییم
وز روی مه خود اثری جویم جان یابم زین شبها
ماه زهره را به طرب ارم
از خود بی خبرم ز شه افکارم نغمه ای بر لبها
***************************************
من باز میام زود میام بهم سر بزنید به امید دیدار مجدد
سلام
دلم خیلی گرفته ...نمی دونم چی بگم فقط می خوام یکی باشه که به حرفامو گوش کنه....نمی دونم تا
حالا تنها شدی یا نه؟ اگه شده باشی میفهمی اگه هم نشدی دیر نشده یه روز با لاخره تنها
میشی... اون وقت میفهمی ...من چی میگم. اضطراب یعنی چیه ...همیشه یه حسیه که هی عذابت
میده یعنی چیه ...دل یعنی چیه.... به خدا خیلی حرف دارم بزنم امابا کـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــی؟؟
دلم داره میترکه......داره دق میکنه. اما واسه هیشکی مهم نیستمی دونم از دست حرفام حوصلتون سر
میره ولی ببخشین....
می دونم هیچی واسه گفتن ندارم فقط اینو بگم که همه ازم میگریزنند
ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
دلی که شکسته دیگه شکسته
اشکی که چکیده دیگه چکیده
من میگم خدا من میگم خدا
دل شکسته رو درمون نمیشه کرد
اشک چکیده رو پنهون نمیشه کرد
حرف من اینه حرف من اینه
مرغی که پریده دیگه پریده
تنی که لرزیده دیگه لرزیده
ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
دوستان عزیز من بخاطر فصل امتحانات کمتر اپ میکنم
امیدوارم همه شما تو همه امتحانات زندگی سر بلند باشید
خدا نگه دار شما تا شش بهمن


